تبليغاتX
دارکوب چهارچوب

دارکوب چهارچوب

گم شده ام

توی همان چهار دیواری که آرزویمان بود

گم شویم توی آغوش هم

16/03/1390

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:17 توسط هستی فرهام|

در جلجتاب این گنداب تاب نمی آورم

به صلیبم بکشید تا جنگهای صلیبی با خدا آغاز کنم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 1:19 توسط هستی فرهام|

بدون اینکه مهم باشم و به نظر بیایم منتقلم کردند ! اسمش انتقال بود اما خودم با چشم هام دیدم روی حکم مهرو موم شده ام نوشته شده بود : حکم تبعید! چپاندنم توی یک کانکس که انگار از جنس صخره بود و سرد با 2تا موتوری سمت راست و چپم،چشم هام بسته بود.

به خونشان تشنه ام ، می گویند همه ی این بدبختی ها به خاطر گندی بوده که این آدم ناحسابی و حوای وصل بهش بار آوردند ، آنها کیفش را بردند کوفتش ماند برای من !

مدتهاست دلم قمباد گرفته ، توی سرم کارگاه سیخ سازی راه افتاده ، تا بسازند می کوبند توی سرم ، بعد که ساختند می زنند به تن و چشمم.دلم هوای آنجا را کرده ، کجا بود ؟خیابانهاش 4بانده بود یا 2بانده؟اصلاً خیابان داشت یا نه؟اسم شهردارش چه بود؟دائم فکر می کنم آنجا که ازش تبعیدم کردند باید شهردار قابلی داشته باشد ، باید شهرش همین آرمان شهری باشد که به امید ساختنش بودجه ها به جیب می زنند و در خیالاتشان بزرگتر و بهتر می سازندش!چراش را خودم هم نمی دانم اما توی دانشگاه ، وقتی استاد فلاح از بهشت می گفت اسمش برایم آشنا بود ،رؤیای صادقه بود یا توی دنیای موازی برادرم؟دیگر صدای استاد را نمی شنیدم ، گفت بهشت کیست و آدرسش را داد یا نه نمی دانم ، شروع کردم به گشتن توی آرشیو ذهنم ، چقدر شلوغ و درهم بود، چند سالی بود آنتی ویروسش را آپ دیت نکرده بودم ، خیلی از فایل ها را باز نمی کرد ، یکیش همین فایل بهشت بود! شاید نام مادرم بوده یا آن زن هرجایی که کیفش همیشه کوک بود و می گفتند نانش توی روغن است ، از سرو صورتش برق روغن می بارید ، مثل دست آشپزی که این آش تبعید را برای من پخته بود ، چقدر دلم برای آش های نذری تنگ شده ، انگار توی این شهر نه کشک پیدا می شود نه رشته ، همه در کشک سابیدن سررشته پیدا کرده اند اما آشی وجود ندارد ، شاید کسی نذری ندارد ، شاید هم کسی نیست که حاجتی را با یک کاسه آش معاوضه کند تا همه ی آنهایی که دلشان برای آش لک زده ، توی سرمای زمخت همیشگی این برهوت دعایش کنند ، آخرین باری که زن همسایه دعا کرد و نذر ، برای این بود که پسرش از دختر خانه ی روبرویی که بهش دل بسته بود زده شود! سه روز بعد صدای جیغ زن خانه ی روبرویی بلند شد که : ایها الناس می شه یکی کسی رو دوست داشته باشه بعد سلاخیش کنه؟بوی تند خون کوچه را گرفته بود ، زن همسایه از توی کوچه رد خون را که دنبال کرده بود و رسیده بود به خانه ی روبرویی ، لبخندی زده بود و گفته بود : خدارو شکر ، بالاخره دعام مستجاب شد.خدا گریه کرد و صدای ضجه هاش توی ضجه های زن خانه روبرویی گم شد .

این موتوری های راست و چپ از سرم دست بردار نیستند ، هر کدامشان توی یک گوشم گاز می دهند تا برسند به مرکز مغزم ، دیگر مغزی برایم باقی نمانده ، هوای اینجا تمامش را مسموم کرده ، دیروز نصف بیشترش را تف کردم و انداختم لای باغچه ، دیگر به کارم نمی آمد ، تمام کسانی که اینجا لای این آجرها و سنگ ها نفس می کشند همینطورند ، حداقل نیمی از مغزشان را تف کرده اند و جایش را با کاه پر کرده اند ، آنها که سنشان بالاتر است کاه به تنه هاشان هم رخنه کرده ، دارند خود را تاکسی درمی می کنند ، برای جاودانگی و باقی ماندن !

چطور می خواستم توی تبعید دوام بیاورم ؟هیچ هنری نداشتم که با آن خود را سرگرم کنم ، توی این شهر هنر فقط به استفاده ی صاحب هنر می آید ، بعدش تصمیم با اثر است که توی سطل آشغال برود یا کوره ی هولوکاست !حتی مانند استاد ماکانِ چشم هایش ، توی مردمک چشم هایی گیر نکرده بودم که بتوانم تبعید را با تقلا کردن برایش سر کنم ، ماکان هنر هم داشت و آخرش در تبعید تمام شد ، من هیچ کدام را ندارم .

مسیح شده ام ، توی جلجتاب تاب نمی آورم ، هل ناصر من ینصرنی ؟

دیشب خواب دیدم از آسمان خون می بارید ، تمام شهر بوی وقتی را میداد که دعای زن همسایه مستجاب شده بود! سرم را بلند کردم دیدم خدا دارد به خودش می پیچد ، خدا سلاخی شده بود ، کدام مادری دعا کرده بود که پسرش از خدا زده شود ؟سردی خشکی تمام تنم را می لرزاند ، توی آن همه سرخی سفیدی خنجری که توی دست من بود می درخشید ! هر چه کردم خنجر از دستم جدا نمی شد ، انگار زیر پوستم جا کرده بود ، توی تمام اثر انگشتهام نقش یک خنجر حک می شد !

صدای آژیر پلیس و گروه امداد تمام شهر را پر کرده بود ، همه برای نجات خدا کمر همت بسته بودند ، انگار نه انگار که همین خدا زده بود به کمرشان ! رساندنش به CCU ! رفته بود توی کما ، پزشکان می گفتند از دست کسی کاری بر نمی آید ، فقط باید توکل کرد ! توکل ؟ به کی؟ به آنکه روی تخت 213 ، اتاق سوم ، سمت راست دراز به دراز افتاده و خط ضربانش از روی مانیتور سر می خورد و می افتد روی زمین ؟راستی کسی بخواهد برای شفای خدا نماز بخواند باید به کدام طرف بایستد ؟ کعبه یا تخت 213؟

نشسته بودم توی تاریکی ساختگی ، تمام پرده های خانه را انداخته بودم ، هیچ نوری از هیچ دریچه ای سرک نمی کشید ، تنها چشم هام بود که برق می زد، عین چشم های خرس موزه ! هیچ وقت قیافه اش از ذهنم پاک نمی شود ، دهانش نیمه باز بود ، پنجه هاش را باز کرده بود و دستهاش :گویی داشت دعا می کرد ، اگر فقط چشم هاش را می دیدی ، مرگ بود که توی تمام خطها و نقش هایش قدم می زد .

دائم توی خوابم پرسه می زدم ، تعبیرش چه بود ؟ یوسف را از کدامین زندان آزاد کنم که بیاید و خوابم را تعبیر کند ؟می توسم ، عین پسرکی که معنی بلوغ را نمی داند و در توهم شب ادراری خود می سوزد ، عین کزت از تناردیه.اگر زن بودم می گفتم چپ است و خلاص ! نهایتش می رسید به سلاخی من دست خدا ، الان هم کمتر از آن نیست ، اما من زن نبودم و خوابم هم رفته بود زیر پوستم ، همان جایی که خنجر لنگر انداخته بود و کنگرهای بیابان دلم را می خورد ! دستکش پوشیدم که اثر انگشتم جایی را زخمی نکند ، دیگر توی شهر دستکش پیدا نمی شود ، همه را خریده ام ، تا می پوشم جر می خورند .

تمام من کنار تخت 213 جا مانده ، جرأت نمی کنم توی چشم هاش نگاه کنم ، شده عین چشم های خرس موزه . از وقتی خدا بستری شده تمام چیزهایی که کن فیکونشان کرده مریض شده اند ، نفسشان بوی تند خون می دهد .دردهایم کم بود ، خوره ی 213 هم اضافه شد .

یکی از دوستان گفته بود اگر خواب بد دیدی برای آب تعریف کن تا باطل شود ! آن موقع زده بودم زیر خنده که چه خرافاتی ، اما الان توی هر شیر آب و ساقه ی گیاهی دنبال یک قطره آب ، تشنه می شوم، عطش دارم ، شده صحرای کربلا ، تا چشم کار می کند خاک است و خون!

اینطور نمی شود ، مردم بفهمن کار من بوده قصاصم می کنند ، اگر بلایی سرش بیاید چه ؟ مطمئنم روحش از سرم دست بردار نیست و تا انتقامش را نگیرد آرام نمی ماند ، حق دارد ، ابدی بودنش را با خنجر توی دست هام خط خطی کرده بودم و می رفت که این خط ها ممتد شوند و کارش تمام !

تا تعبیر کابوسم چقدر مانده نمی دانم اما باید کاری کنم ، به سرم زد خود را به صلیب بکشم تا دستهام برای سلاخی کردنش بسته باشند ، اما نمی شد اعتماد کرد ، اگر ملائکه اش می آمدند  و می بردندم بالا چه ؟بهش نزدیک تر می شدم و حتماً سلاخیش می کردم ، خوابش را دیده بودم !

باید خلاص شوم ، اینقدر شبیه خرس موزه شده ام که مردم می آیند کنارم ، دست درپنجه هایم می گذارند و خودشان را توی قاب ، عکس می کنند.دلم به حالش می سوزد ، خرس قهوه ای جنگل های شمال کجا و مال موزه کجا ؟این شده سوژه ی عکاسی پسربچه هایی که قدشان به ترس توی چشم هاش نمی رسند ، اگر می گذاشتند منقرض شود بهتر بود ، می شد خاطره ، می شد اسطوره ، مثل دایناسورها ، مثل ماموت ها!

زد به سرم اسطوره شوم ، خاطره شوم ، باید منقرض می شدم ، من نه قدم به بلندی خرس بود و نه پنجه هام آن همه قدرت داشت ، تنها راهش همین بود ، با آتشفشان درونم منقرض می شوم ، آمدنم را مهرو موم کردند ، رفتنم را مهروموم می کنم !

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:26 توسط هستی فرهام|

آبستن شده ام

از فکر بودن با تو

مسیحمان را سقط می کنم

پیش از آنکه در جلجتاب بر صلیب رود

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 0:5 توسط هستی فرهام|

من بدون اجازه

تمام خاطراتت را سوزاند

خودش هم توش نشسته بود

اینکه پاهات دائم خاکستری می شوند

نترساندت!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:24 توسط هستی فرهام|

سلام

يه مدته خودمو قاطي زندگي كردم واسه همين نميتونم به زندگيم برسم!!

اينكه دير به دير ميام سر وقت وبلاگو نوشتنو به روز كردن واسه اما ديگه فكر نميكردم همه‌ي اونايي كه ميشناسم و نميشناسم هم از نوشته ها و خوندنا دور افتاده باشن!

چقدر حيف!!

اما :

انا لله و انا عليه راجعون!

پس:

باز برميگردم و منتظر گلهاي پرپر شده‌اي هستم كه روي سنگ مزارم گذاشته باشين!دلم بهشون خوشه!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 22:10 توسط هستی فرهام|

گلهای قالی هم پر از تیغند

بدنم را کجا ببرم؟!


توی پرینت مغزم

رد تومور بدخیم تو بود

و انسداد شبکه های قلبم

دیگر آنتن نمی دهم!

مشترک مورد نظر خاموش است!

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 1:23 توسط هستی فرهام|

خدا را چه دیدی

شاید روزی بیاید و با من هم کاسه شود

تا دست در دست هم خیابانهای شهر را

با چتر درختان نارون

و سنگ فرش برگهای پائیز

قدم بزنیم  

و با  یادش به خیر روزهای باهم بودن

تن هامان را گرم کنیم

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 15:26 توسط هستی فرهام|

بروید کنار

من ناقلم

خشکی ای که به چشم هام افتاده

از لبهای تو بود

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 16:21 توسط هستی فرهام|

روی رد دخیل بچگی هات را محکم می کنی

و سرنگ را توی رگ هات خالی

از وقتی دخیلت را گم کردی

توی چشم هات HIV  بیداد می کند  

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 7:19 توسط هستی فرهام|


مطالب پيشين
» گمشده
» زندگی
» خرس موزه
» مسیحا
» خاکستر تو
» دور افتاده ام زين عالم
» همراهِ بی همراه
» من و خدا
» عشق مسری
» دخیل
Design By : ParsSkin.com